فائزون|«مهیار» شب شهادتش آیت‌الکرسی می خواند/ دانش‌آموز ۱۱ ساله قزوینی و پرواز در زنگ تفریح

مادر شهید جنگ رمضان، «مهیار زنگانه»:

«مهیار» شب شهادتش آیت‌الکرسی می خواند/ دانش‌آموز ۱۱ ساله قزوینی و پرواز در زنگ تفریح

دو ماه قبل شهادتش، معلم «مهیار» به شاگردانش گفته بود آیت‌الکرسی را حفظ کنید. شب شهادت، مهیار، پسرم آمد و گفت مامان حفظش کردم. برایم خواند. وقتی به دو خط آخر رسید گفت این دو خط برایم سنگین است. گفتم مامان این از همه راحت‌تر است. پرسید چطور؟ گفتم: «یُخرِجُهُم مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّور»، یعنی از تاریکی‌ها به سمت نور می‌رویم. مهیار قشنگ خندید. من آن شب نمی‌دانستم پسرم خودش دارد از تاریکی مدرسه به سمت نور آسمان می‌رود.

کدخبر : 37474 | تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۳/۴|۰۱:۲۸

به گزارش فائزون به نقل از نوید شاهد استان قزوین، برای بعضی از کودکان، مدرسه فقط جای درس خواندن نیست. برای مهیار یازده ساله، مدرسه جای افتخار بود، چون معلمش می‌گفت «مهیار عالیه». مسجد برایش مکان گرمی در دل سرد زمستان بود؛ جایی که خودش می‌رفت، بی‌آنکه مادر بگوید. فوتبال برایش فقط بازی نبود، قول بود؛ قولی که داده بود یک روز پدر و مادرش را مشهور کند و قرآن، مهمان هر شبش بود.

مهیار زنگانه، دانش‌آموز کلاس ششم دبستان امام رضا(ع) آبیک قزوین، در حملات موشکی اخیر صهیونی-آمریکایی در شهر قزوین به شهادت رسید. اما آنچه این شهید یازده ساله را از هزاران کودک دیگر متمایز می‌کند، نه فقط سن کمش بلکه عمق ایمان و مهربانی‌اش است. وی در آخرین شب زندگی، آیت‌الکرسی را حفظ کرد و همین مقدمه پروازش از تاریکی به سمت نور شد.

فاطمه سعیدی‌سنگری مادر شهید مهیار زنگانه، در مصاحبه صمیمی با خبرنگار نوید شاهد استان قزوین، که اشک‌هایش بی‌امان جاری بود، از تمام آن روز‌ها و شب‌هایی که با پسرش بود، گفت؛ از خنده‌های قشنگش، از آرامشی که حرف زدن با پسرش می‌داد، از دستکش‌های فوتبالش، از پفیلا‌هایی که در نیمه شعبان بین دوستانش پخش کرد و از دقایق پایانی آن روز سرد زمستانی که یک میله دکل مخابرات، همه چیز را تمام کرد. این روایت مادر است؛ مادری که پسر 11 ساله‌اش مثل کبوتر بود و در زنگ تفریح پرواز کرد.

شب شهادت مهیار، آیت‌الکرسی را حفظ کرد / دانش‌آموز ۱۱ ساله، زنگ تفریح پرواز کرد

مادر شهید جنگ رمضان مهیار زنگانه از خاطرات فرزندش می‌گوید: در خانه نشسته بودیم، هوای قزوین سرد بود. مهیار تازه از مسجد برگشته بود. هر شب می‌رفت. می‌گفتم پسرم مسجد نرو، سرده سرما می‌خوری. می‌گفت نه مامان دوست دارم مسجد بروم. درست مثل ماه رمضان که گلایه می‌کرد چرا بیدارش نمی‌کنم تا با هم سحری بخورد و روزه بگیرد. می‌گفت دوست دارم با تو نماز بخوانم. من فقط می‌توانستم بغض کنم و دعا کنم هیچ وقت این مهربانی ازش گرفته نشود. راستش را بخواهید، مهیار از همان کلاس اول این طور بود. همیشه دلداده‌ خدا بود. بدون اینکه کسی به پسرم بگوید، وضو می‌گرفت، نماز می‌خواند. یک بار گفتم: مهیار تو هنوز به سن تکلیف نرسیده‌ای، گفت مامان دوست دارم زودتر بزرگ شوم تا همه کار‌های خوب را انجام دهم.

شب شهادت مهیار، آیت‌الکرسی را حفظ کرد / دانش‌آموز ۱۱ ساله، زنگ تفریح پرواز کرد

مهیار کلاس ششم بود. قدش از همه همکلاسی‌هایش بلندتر بود. یک بار تلویزیون، مسابقه فوتبال نشان می‌داد، بیرانوند داشت دروازه‌بانی می‌کرد. شوهرم گفت مهیار نگاه کن تو هم باید مثل بیرانوند بشی. مهیار بدون ذره‌ای تردید گفت بله من حتما مثل بیرانوند می‌شم. چند وقت بعد در مسابقات مدرسه برنده شد. مربی‌اش گفت آینده پسرتان درخشان است، پیگیری کنید. فوتبالش واقعا عالی بود. هنوز دستکش‌هایش را یادم هست. روز‌های سرد زمستان که می‌رفت بازی می‌کرد، بهش می‌گفتم سردت نیست؟ می‌گفت مامان وقتی بازی می‌کنیم گرم‌مان می‌شود. بعد هم با آن صدای کوچک مردانه‌اش می‌گفت ما مرد هستیم، ما مقاومیم. این جمله‌اش هنوز توی گوشم است. «ما مرد هستیم، ما مقاومیم» همان طور که خودش تا آخرین لحظه مقاوم بود.

مهیار همیشه دوست داشت پدر و مادرش را مشهور کند. یک شب گفت مامان، بابا من به شما قول می‌دم یک روز مشهورتان کنم. حتماً یک تلویزیون روز می‌رم. یک روز من شما پدر و مادرم را مشهور می‌کنم. من فقط گفتم انشاءالله پسرم. نمی‌دانستم خدا جور دیگری می‌خواهد فرزندم را مشهور کند؛ جوری که همه شهر و کشور اسم مهیار را بشنوند، اما نه از روی ورزش، از روی پرواز. حالا هر جا می‌روم، می‌گویند مادر شهید مهیار زنگانه. آرزوی پسرم برآورده شد، اما نه آن جوری که من می‌خواستم.

شب شهادت مهیار، آیت‌الکرسی را حفظ کرد / دانش‌آموز ۱۱ ساله، زنگ تفریح پرواز کرد

مهربانی مهیار را همه می‌دانستند. یک روز معلمش عینکش شکسته بود. به بچه‌ها گفته بود امروز همکاری کنید من پیر شدم. بچه‌ها خندیدند گفتند نخیر خانم پیر نشدید. مهیار بلند شد رفت جلو عینک خودش را داد به معلمش گفت عینک مرا بزنید. معلمش گفته بود عینک تو با من فرق می‌کند. اما مهیار همان قدر ایستاد تا معلم قانع شود که فقط می‌خواهد کمکش کند. حتی صاحب بوفه مدرسه می‌گفت مهیار می‌آمد کمک می‌کرد کارتن‌ها را جابه‌جا کند، بوفه را مرتب کند، آن هم بدون هیچ چشمداشتی. من همیشه به ایشان می‌گفتم مهیار جان تو برای همه کمک می‌کنی، می‌گفت مامان خدا دوست دارد بنده‌هایش به هم کمک کنند.

یادم می‌آید معلمش در نیمه شعبان به بچه‌ها گفته بود هر دانش‌آموزی، هر چقدر می‌تواند، حتی یک حبه قند، بیاورد. من یک پلاستیک بزرگ پفیلا درست کردم. مهیار، اما خجالتی بود. خانه آمد به من گفت پفیلا روی دستم مانده. گفتم چرا پخش نکردی؟ گفت خجالت کشیدم. ماجرا را برای معلم تعریف کردم، معلم پسرم را تشویقش کرد، رفت بین دانش‌آموزان پخش کرد، با هم خوردند و عکس یادگاری گرفتند. همان عکس را اکنون هر وقت می‌بینم دلم می‌گیرد. چقدر آن روز قشنگ خندیده بود. آن عکس را قاب گرفته‌ام، روی طاقچه گذاشته‌ام. هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شوم، اول به چشمان مهیار نگاه می‌کنم. می‌گویم  صبح بخیر. جوابم را نمی‌دهد، اما می‌دانم از آن بالا، مرا می‌بیند و جواب می‌دهد.

شب شهادت مهیار، آیت‌الکرسی را حفظ کرد / دانش‌آموز ۱۱ ساله، زنگ تفریح پرواز کرد

هر وقت مدرسه می‌رفتم، افتخار می‌کردم، چون معلم پسرم همیشه می‌گفت مهیار عالیه است. راست هم می‌گفت همه معلم‌های سال‌های قبلش هم همین حرف را می‌گفتند از کلاس اول تا پنجم ابتدایی، پسرم فوق‌العاده درس‌خوان و خوش‌اخلاق بود. هیچ وقت یادم نمی‌آید کسی را اذیت کرده باشد یا کسی از او شکایت کرده باشد. با دوستانش که دعوا می‌کرد، سریع آشتی می‌کرد. مثل کبوتر بود. یک بار یکی از دوستانش، در کلاس رفتار خوبی با پسرم نداشت، مهیار نه تنها جواب این رفتارش را نداد، بلکه بعد از مدرسه رفت خانه‌شان و با دوستش آشتی کرد. مادر آن بچه به من زنگ زد و گفت تو چه پسری داری، فرشته است. من فقط گفتم خدایا شکرت که این امانت را به من دادی. نمی‌دانستم قرار است زودتر از همه امانتم را پس بگیرد.

تا قبل از آن روز، من فکر می‌کردم مدرسه امن‌ترین جای دنیاست برای بچه‌هایم. صبح آن روز، مهیار مثل همیشه کیفش را برداشت. جلوی در خانه ایستاد، برگشت به من نگاه کرد و گفت مامان دعا کن. همیشه می‌گفت دعا کن. من گفتم خدانگهدار پسرم. برگشت و رفت. همان پشت گردنش را نگاه کردم که می‌رفت. نمی‌دانستم آخرین بار است که پشت پسرم را می‌بینم. نمی‌دانستم دیگر قرار نیست بیاید پشت در خانه بایستد و بگوید مامان من برگشتم.

شب شهادت مهیار، آیت‌الکرسی را حفظ کرد / دانش‌آموز ۱۱ ساله، زنگ تفریح پرواز کرد

مادر شهید زنگانه به نحوه شهادت مهیار اشاره می‌کند و می‌گوید: آنگونه که شنیدم. زنگ تفریح بود. معلم‌ها داخل دفتر بودند. مهیار و بچه‌ها در حیاط. یک دفعه صدای مهیبی شنیده شده. جیغ، دویدن، دانش‌آموزان به هر طرف می‌دویدند. نمی‌دانستند کجا بروند. معلم‌ها دانش‌آموزان را به مکان امنی هدایت می‌کنند. یکی از معلم‌ها روایت می‌کند از دفتر مدرسه به حیاط نگاه کردم، دیدم یکی از دانش‌آموزان داخل حیاط افتاده، ابتدا یک لحظه فکر کردم از ترس روی زمین خوابیده است. بالای سرش رفته و دیده خواب نبوده و شهید شده است. یک میله دکل مخابرات که بالای تپه بود، از شدت انفجار پایین آمده و به سر مهیار خورده است. معلمش می‌گوید آن لحظه دنیا دور سرم چرخید. نمی‌توانستم باور کنم که همان مهیار که همین چند دقیقه پیش در حیاط بازی می‌کرد، حالا روی زمین افتاده است.

شب شهادت مهیار، آیت‌الکرسی را حفظ کرد / دانش‌آموز ۱۱ ساله، زنگ تفریح پرواز کرد

وی در حالی که اشک‌هایش امانش را نمی‌داد، ادامه می‌دهد: نمی‌دانم چطور توانستم دو ماه بعد از شهادت پسرم، بتوانم گفتگو کنم، اما چیزی که آرامم می‌کند این است که مهیار شب قبل از شهادت، آیت‌الکرسی را حفظ کرده بود. معلمش دو ماه قبل شهادتش گفته بود حفظ کنید.

شب شهادت، مهیار، پسرم آمد و گفت مامان حفظش کردم. برایم خواند. وقتی به دو خط آخر رسید گفت این دو خط برایم سنگین است. گفتم مامان این از همه راحت‌تر است. پرسید چطور؟ گفتم: «یُخرِجُهُم مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّور»، یعنی از تاریکی‌ها به سمت نور می‌رویم. مهیار قشنگ خندید. من آن شب نمی‌دانستم پسرم خودش دارد از تاریکی مدرسه به سمت نور آسمان می‌رود. اما انگار خودش می‌دانست فردا قرار است از تاریکی حیاط مدرسه برود به نوری که هیچ مادری نمی‌تواند پشت سر بچه‌اش ببیند. 

شب شهادت مهیار، آیت‌الکرسی را حفظ کرد / دانش‌آموز ۱۱ ساله، زنگ تفریح پرواز کرد

جالب است بدانید از روز شهادت مهیار تا چهلم، پروفایل هر ۳۶ تا از همکلاسی‌هایش در فضای مجازی، عکس مهیار بود. نوشته بودند «کجایی رفیق؟ رفیق نیمه‌راه کجا رفتی؟ دنیا ارزشی ندارد، خوب باشید». الان هم پروفایل ۲۷ نفر از بچه‌های کلاس، عکس مهیار است. معلمش می‌گوید تا امروز دو بار بیشتر به مدرسه نرفته است. یک بار برای درختکاری، یک بار برای یادبود مهیار. می‌گوید هر بار میروم، قلبم سنگین می‌شود. حال هیچ کس خوب نیست. اولیا و بچه‌ها تازه دارند خودشان را پیدا می‌کنند. مادر یکی از همکلاسی‌های مهیار به من زنگ زد و گفت پسرم هر شب قبل از خواب عکس مهیار را می‌بوسد و می‌گوید کاش تو بودی، کاش من رفته بودم. دلم می‌سوزد برای همه این بچه‌ها.

وی از دلتنگی‌های پسرش می‌گوید: روز‌های اول که به خانه می‌آمدم، هنوز بوی مهیار می‌آمد. لباس‌هایش را بوسیدم و گذاشتم کنار. هنوز نتوانسته‌ام تکانشان بدهم. مسواکش هنوز در خانه است. کفش‌های فوتبالش را برده‌ام در کمد خودم گذاشته‌ام. هر روز نگاه‌شان می‌کنم. گاهی نیمه‌شب بیدار می‌شوم، فکر می‌کنم صدای وضو گرفتنش را می‌شنوم. می‌روم دستشویی، کسی نیست. برمی‌گردم می‌خوابم، دلم برای صدای قرآن خواندنش تنگ شده است.

من هر روز به نور آسمان نگاه می‌کنم. می‌گویم مهیار جان، برای مادرت دعا کن. می‌دانم می‌شنود. می‌دانم آن بالا کنار خدا نشسته و برای همه ما دعا می‌کند. من مادر شهیدم. این بزرگ‌ترین افتخار زندگی من است. مهیار رفت تا بماند. رفت تا بگوید که خون شهدا هدر نمی‌رود. من تا زنده هستم، نام مهیار را زنده نگه می‌دارم. به همه می‌گویم که پسرم چه فرشته‌ای بود. پسرم که آیت‌الکرسی را حفظ کرد تا از تاریکی به نور برود.

شب شهادت مهیار، آیت‌الکرسی را حفظ کرد / دانش‌آموز ۱۱ ساله، زنگ تفریح پرواز کرد

وی در پایان آخرین خواسته‌اش را بیان می‌کند و می‌گوید: من تنها چیزی که می‌خواهم این است که مسئولان ما کاری کنند دیگر هیچ مادری این اتفاق را برای بچه‌اش نبیند. انتقام شهدا را از دشمنان بگیرند. 

ارسال نظر






captcha
ارسال